تبليغاتX
روزها
بکن کار ، مگو چیست کار پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 20:40

امروز رفتم سر کار . خداییش چه ضد حالیه رفتن سر کار بعد از مرخصی . مخصوصا این که آدم های مطلوبی همکارت نباشند و امکانات هم نداشته باشی !

 

صبح بیست دقیقه ای زودتر رسیدم سر کار . یعنی 0640 صبح اداره بودم . کسی نبود . منتظر شدم همکارم بیاد تا کلید اتاقم رو ازش بگیرم . تو اون فرصت هر کسی من رو می دید می گفت اِ سلام خوش گذشت ؟ ما هم ابرویی بالا می انداختیم می گفتیم ای بد نبود . همکارم که اومد فهمیدم پدر دیروز با یه ارباب رجوع دعواش شده و خلاصه انگشتش در رفته و امروز نمی آد . کلید رو که ازش گرفتم گفتم راستی اون خانمه که قرار بود بیاد این جا و بره سراغ پدر  اومد؟( منظورم خانمی بود که پنج شنبه هفته قبل رو اعصاب همه راه رفته بود و وقتی من تل رو گرفتم آقا تا جا داشت ما رو به باد ناسزا گرفت هی لیچار بارمون می کرد  من آروم می خندیدم می گفتم بله شما حتما باید سند داشته باشید این جوری نمی شه اون بدتر آتیش می گرفت .خلاصه قرار بود بیاد اداره و ما رو با سابقه امون صاف کنه و بره ) همکارم گفت آره اومده . اون جا تو اتاق داره کار می کنه ! گفتم کی ؟ گفت خانم ... . همکارمون که رفته بود مرخصی زایمان ! آقا ما رو می گی کار از پنچری گذشت چهار شاخ گاردان شیکوندیم . آخه یه همکار زن !!!

 

دوست خواهرم خیلی خوشحاله از این که شاغله . یه روز خواهرم می گه دوستم اومد گفت به به چه روزی چقدر خوبه کار می کنیم به قول شاعر بکن کار ، مگو چیست کار !

 

بله سمیرا خانم بکن کار ، مگو چیست کار . حتی اگر یه همکار زن داشتی ، پرینتر نداشتی و ماشین هم نبود !
نوشته شده توسط رویا | موضوع: | لینک ثابت |