روزها
روزهای زندگی من
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 13:55
۶۰ روز بعد از بهار بارون نیسان می آد . و من تو اون بارون تو خیابون بودم . حسابی خیس شدم . موش آبکشیده . مخصوصا این که اشتباهی یه ایستگاه زودتر پیاده شدم .
جواب رد خانواده ام به فخرالدین ٬ خوب نمی تونم بگم قابل پیش بینی نبود اما جبهه گیریشون یه کم غافلگیرم کرد.
از فردا مرخصی ام تموم می شه و من باید یه فکری بکنم برای زندگی آشفته ام . لااقل برای تمام جوراب هام . چون دیگه جوراب ندارم پام کنم . باید بشورمشون .
نماز ظهر - ناهار با مامانی - سریال بانو جمی و خواب بعد از ظهر ٬ اعتراف می کنم خوابم خیلی زیاده !

