تبليغاتX
روزها
مرخصی شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 10:7
از شنبه تا چهارشنبه مرخصی گرفتم . قرار بود این مدت مرخصی رو با ۲۰۹ به شیراز بریم اما به خاطر گرمای هوا کنسل شد . ۲۰۹ هم مرخصی گرفته . تعطیلات من به طور رسمی از پنج شنبه شروع شد . روز ژنج شنبه فخرالدین رو دیدم . برای اولین بار . تو نمایشگاه کتاب . عجب نمایشگاه شلوغی . حالم بد شد . من فقط یه کتاب خریدم . اگر گفتید چی؟ یه کتاب خودآرایی !!! بعد هم به خواست فخرالدین تا هفت تیر پیاده اومدیم . اون هم با اون کفش های بندی زنونه ! خوب انگشت کوچیک های پام هنوز ذق ذق می کنند . جمعه با ۲۰۹ بودم . با هم رفتیم تا جهان کودک . اون جا همکارم رو دیدم . ادامه سریال گمشدگان رو گرفتم آخه سه قسمتش رو دیدم و این قسمت چهارم هنوز کامل دستمون نرسده . با هم عکس های یه تصادف فوتی رو دیدیم . خیلی خنده دار بود . ورودی سئول به نیایش یه دوربرگردانه . دختره احمق با یه پراید سفید با سرعت بسیار زیادی وارد پیچ می شه در حالی که کمربند نبسته بوده و شیشه ی باز + نیروی گریز از مرکز+نبستن کمربند+کوچیک بودن جثه+نرده های محافظ پیچ (گاردریل نبود، میله های بسیار کلفتی بود)  = بدنش از شیشه به سمت بیرون خارج می شه و سر و گردنش می کشه به میله ها و برو که رفتیم . سرش به بدنش فقط با یه لایه پوست وصل بود . چه مرگ سختی . صورتش متلاشی شده بود . بعد رفتیم میدون خراسون و من ۲ جفت کفش خریدم . یه جفت کفش زنونه !( آخه من همش کفش های راحتی یا پوتین پام می کنم چون کلا معتقدم کفش باید برای راه رفتن باشه نه نمایش ) و یه جفت کفش راحتی چینی خریدم . از این هایی که مثل رو فرشی می مونه . بعد هم اومدم خونه .

امروز شنبه قراره خواهرم با فخرالدین یه دیدار داشته باشه . به خاطر این که من واقعا گیج شده ام . و اصلا نمی تونم تشخیص بدهم . می خواهم سررشته ی کار رو بسپارم دست خانواده ام . راستش تو خودم اون قدر درگیری دارم که اصلا نمی تونم به این فکر کنم که کسی مناسب من هست یا نه . بگذار خانواده ام بشناسند . من خیلی آشفته تر از اون هستم که بتونم به احساساتم میدان جولان دادن بدهم .

فردا کلا در خدمت ۲۰۹ هستم . قرارگاه ، فروشگاه و بعد هم می شینیم و کلی فیلم می بینیم و صرف شام و شیرینی و میوه و چای و .... .

دوست دارم یه روز تمام تلاطم های زندگی بخوابه . من کنار یه خیابون بایستم . هوا ابری باشه . چشم هام رو ببندم . تو ذهنم دیگه هیچ گره ای نباشه . بعدش مقصدم رو بدونم کجاست . چشم هام رو باز کنم . سه ساعت از وقت یه تاکسی رو بگیرم و بهش بگم برون. فقط برون . مهم نیست کجا . فقط برو . و از شیشه ماشین به ازدحام این شهر شلوغ نگاه کنم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط رویا | موضوع: | لینک ثابت |