تبليغاتX
روزها
باز هم مریضی سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 11:0

می دونید چیه . من اعتقاد پیدا کردم خدا نه تنها فراموشم نکرده به شدت دنبال اینه که هدایتم کنه . خوشحال شدم .خدا یه چیز دیگه است .

 

دیشب ساعت 9 داشتم صورت خواهرم رو بند می انداختم ( آرایشگر نیستم اما همین جوری علاقه داشتم یاد گرفتم !) یه دفعه یه دل درد بدی شروع شد . اول محل ندادم اما یه دفعه اوج گرفت و دیگه فروکش نکرد . نمی دونم چه جوری بگم داشتم می مردم از درد . من آدم کم تحملی نیستم اما این یکی امانم رو برید . تا ساعت 12 پایین خوابیدم گفتم مامانی رو ناراحت نکنم . اما ساعت 12 دیدم دیگه نمی تونم رفتم بالا مامانی زهره ترک شد نصفه شب من رو دید که داشتم مثل مار به خودم می پیچیدم . تا ساعت 2 صبح هر کاری کردیم خوب نشد که نشد . ماشین رو روشن کردم و با خواهرم رفتم دکتر . نتیجه کار سه تا آمپول بود که افتضاح دردناک بود . اما خوب نشدم . خونه که اومدم انگار نه انگار . تا ساعت 0530 که دیدم نمی تونم برم سر کار . گریه امونم رو بریده بود . مامانم خیلی ناراحت بود . می گفت داره جلو چشمم پرپر می زنه هیچ کاری نمی تونم بکنم . با اون پاهاش که اصلا نمی تونه راه بره هی می رفت جوشونده می آورد می گفت بخور . ساعت 8 دوباره رفتم دکتر . اورژانسی . یه آمپول و یه سری قرص و ... . الان خوب شدم . مامانم هم باید بگیره بخوابه . پدر هم سر کار کلی نگرانم بود(پدر همکارمه وگرنه بابام نه ،  اون از شب تا صبح خوابید ) . من هم باید کم کمک به کارهام برسم . هفته دیگه مرخصی ام . از شنبه تا پنج شنبه !

فخرالدین داره می آد تهران . اولین باره که می بینمش .
نوشته شده توسط رویا | موضوع: | لینک ثابت |