تبليغاتX
روزها
حال من سال گذشته تو یادداشت های شخصیم برای ... دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 16:21

خوب شد اختیار این نوشته ها دست من نبود وگرنه پاکشون می کردم . خیلی وقت پیش . خیلی وقت می شه ؟ مهر ۸۵ . به نظر نباید زیاد بیاد ولی احساس می کنم اون سامی که تو این نوشته ها خطاب شده متعلق به سال ها پیشه . سال های دور .

الان وقتی می خونم یاد گذشته می افتم . روزگاری که نمی تونم بگم عاشق چون من هیچ وقت عاشق نشدم بلکه روزگاری که یکی رو پیدا کردم که باهاش راحت بودم . شاید دوست . الان اون قدر خشک و خشن شدم که دیگه احساسات دیگران نسبت به خودم که سهله احساسات خودم هم برام مهم نیست .

ولی اون سامی دیگه مرده . الان سمیرایی رو لاشه های اون سامی و سمیر کوچولو و سیاه و اسم های دیگه ای که با احساس بیان می شد ساختم که ظاهرش از هر سنگی خشن تره و باطنش از هر بلوری شفاف تر ولی هیچ کس نمی تونه دیگه از سد ظاهر من رد بشه .

سمیرای جدید .

…………………………………………………………………………………………………………………………………………..

چرا این جا می نویسم نمی دونم . امروز باز به تو اس ام اس زدم . نباید این کار رو می کردم . یعنی تو رو هم باید از زندگیم پاک کنم ولی هنوز این کار رو نکردم . شاید دلم نمی آد . شاید عادت کردم . شاید دلم تنگ شده . نمی دونم

 

امروز صاعقه زد . امروز تنها بودم . امروز خسته ام . امروز حالم از جمعیت آدم ها به هم خورد . امروز رو صندلی مترو نشستم و تا ایستگاه آخر سر جام بودم . امشب هوا ابریه . امشب هوا خنکه . امشب شاید فردا نشه . امشب شاید به فردا متصل بشه . یه چیز تو دلم می گه ای کاش امروز فردا نشه . مرگ چیز بدی نیست . حال و حوصله ی تلاش برای رسیدن به هیچ چیزی رو ندارم . نقطه های زیادی هست که می تونم برای رسیدن بهش تلاش کنم ولی نمی خواهم .من نمی تونم الکی دلم رو خوش کنم . نه طبیعت نه دوست داشتن نه غرور نه هیچ چیز دیگه . من یه نقطه می خواهم که خودش به من برسه . که با هر نفسی که می کشم خود به خود بهش نزدیک شم . من امشب مرگ رو می طلبم . من نمی خواهم زندگی کنم . این رو باید به کی بگم ؟؟؟؟؟

…………………………………………………………………………………………………………………………………………..

ورق زدن دفتر خاطرات خودم مقدور نیست . وبلاگ تو من رو به گذشته ها می بره . خوبه هست وگرنه دلتنگی من خیلی بیشتر می شد .

آی دی ورود به بلاگ اسکای رو به زور یادم اومد . این یعنی فراموشی بر همه چیز مستولی می شه . حتی خوشایندترین چیزها

مدت هاست آرامشم رو از دست دادم . نمی دونم کی و کجا . شاید ... نه

بارها برای خودم دستاویزهای مختلفی انتخاب کردم ولی هیچ کدوم کمکم نکرد .

این غریق دیگه به هیچ تخته پاره ای چنگ نمی زنه . خودم رو رها می کنم در دریای متلاطم زندگی

………………………………………………………………………………………………………………………………………..

تو حسابی یاد گذشته ها رو از یاد بردی . هر بار که می ام این جا و می بینم سر نزدی به این ایمان می آرم که من بی خودی بعضی از قضیه ها را جدی می گیرم و باور می کنم . باید تو این زمینه خودم رو اصلاح کنم

…………………………………………………………………………………………………………………………………………

نمایشگاه تجهیزات ورزشی . می دونی دیشب تو نقشه های معصوم و پنهان کاری هاش دخیل بودم . بهتر بگم مجبور بودم . ولی نمی خواهد بفهمه . شب دوباره کنار پارک بودم . ساعت ۹ . یاد تو افتادم . بارون می بارید . خوب بود هوا . همه چیز به جز پسرهای پر رویی که همیشه هستند و مزاحم اوقات من می شوند .

 

نوشته شده توسط رویا | موضوع: | لینک ثابت |