گاهی اوقات کارهایی می کنم که خودم هم می مونم که این چه کاری بود؟
امروز جلسه مهمی ساعت 0900 تو قرارگاه مرکزی برقرار می شد . باید حتما می رفتم . ساعت 0830 بود . به مسئول اداره گفتم من باید برم . گفت ماشین نداریم . گفتم چی؟ من پنج شنبه گفته بودم . سریع دویدم و ماشین خودم رو روشن کردم . می دونستم الان دیگه جای پارک پیدا کردن محاله ! وقتی رسیدم مجبور شدم 2 بار خیابان های اطراف قررگاه رو بزنم اما فایده نداشت . آخر سر، سر تقاطع زیر چراغ پارک کردم . آقایی اون جا بود گفت این جا پارک می کنی با جرثقیل می برند ! گفتم چی کار کنم من دیرم شده . گفت یه پارکینگ اون ور هست . دیدم اگر برم سمت پارکینگ دیگه به جلسه نمی رسم . آقاهه گفت عجله داری ؟ گفتم آره . گفت سوییچت رو بده به من . اگر افسر اومد جابه جا می کنم . نگاهی بهش کردم گفتم شما صاحب این مغازه اید ؟ گفت آره . سوییچ رو دادم و دویدم .
وقتی برگشتم نه از ماشین خبری بود و نه اون آقا تو مغازه بود . یه آقای دیگه بود . پیش خودم گفتم چرا اعتماد کردی؟ وایسادم و نگاه کردم . واقعا فکرم کار نمی کرد . ماشینم رو رو آن ور خیابون تو یه جای پارک خوب دیدم . رفتم سراغ میوه فروشه . بهش گفتم سوییچ ماشین من دست شماست ؟ گفت کدوم ؟ گفتم اون . گفت آره . سوییچ رو گرفتم . بهش شماره ام رو دادم و گفتم اگر کارت به کار من خورد هر کاری بتونم برات می کنم .
اهل پارتی بازی نیستم اما این آقا به اعتماد من جواب داد و این یعنی یه نقطه مثبت . می دونم تو این جامعه با این مردم کار اشتباهی کردم . اما نمی دونم چرا یه دفعه تونستم اعتماد کنم . چه حس شیرینی بود لحظه ای که ماشینم رو دیدم . هر چند ساعت های تو جلسه مثل عذابی بود مجسم . این که می دونستم ممکنه ماشین نباشه . نمی دونم . امروز واقعا سمیرای جالبی رو دیدم . سمیرایی که به یه مرد که حتی اسمش رو هم نمی دونه اعتماد می کنه در حالی که الان من به خیلی ها که سال هاست می شناسم شک دارم و حرف هاشون رو باور نمی کنم . حرف خیلی ها رو . سمیرای امروز ، سمیرایی بود که سال ها پیش گمش کرده بودم .


