بدترین چیزها این نیست که نکبت و بدبختی از سرو وضع روزگارت بباره . این وضعیت گاهی بهتر از خیلی موقعیت های دیگه است .
بدتر از اون وضعیتی است که همکارت که خیلی دوستت داره تورو برای پسرش خواستگاری کنه . پسری که می دونی تنها پسرشه و رو سینه ش بزرگش کرده و رو پاکیش قسم می خوره و یه روز برای این که تو رو خواستگاری کنه براش از تهرانسر بیارتت خونتون تا بتونه باهات حرف بزنه در حالی که خونه خودش شهریاره . در حالی که اشک تو چشم هاشه می گه پاک تر از تو وجود نداره ! تو اگر با پسر من ازدواج کنی من راحت می میرم !!
بدتر اینه که وقتی داری ناهار می خوری مادرت به خواهرت بگه سمیرا هیچ گناهی نداره . صبح آفتاب درنیومده می ره سر کار و عصر می آید . کی گناه میکنه این بچه ؟ اون وقته که غذا تو گلوت با بغض قاطی می شه و باید بخندی !!! بگی پس این 5 کیلو اضافه وزن ثوابه دیگه !؟
دوست دارم زودتر بمیرم برم اون دنیا بعد زودتر قیامت بشه بعد من برم قعر جهنم اون جا صدها هزار سال تو جهنم باشم . سال هایی که هر روزش به اندازه صدها هزار سال باشه . به ازای هر ثانیه اش یه بار من رو از تو بسوزونند . اون قدر بمونم تا پاک بشم . پاک . فراموش کنم .

