امروز شنبه قراره خواهرم با فخرالدین یه دیدار داشته باشه . به خاطر این که من واقعا گیج شده ام . و اصلا نمی تونم تشخیص بدهم . می خواهم سررشته ی کار رو بسپارم دست خانواده ام . راستش تو خودم اون قدر درگیری دارم که اصلا نمی تونم به این فکر کنم که کسی مناسب من هست یا نه . بگذار خانواده ام بشناسند . من خیلی آشفته تر از اون هستم که بتونم به احساساتم میدان جولان دادن بدهم .
فردا کلا در خدمت ۲۰۹ هستم . قرارگاه ، فروشگاه و بعد هم می شینیم و کلی فیلم می بینیم و صرف شام و شیرینی و میوه و چای و .... .
دوست دارم یه روز تمام تلاطم های زندگی بخوابه . من کنار یه خیابون بایستم . هوا ابری باشه . چشم هام رو ببندم . تو ذهنم دیگه هیچ گره ای نباشه . بعدش مقصدم رو بدونم کجاست . چشم هام رو باز کنم . سه ساعت از وقت یه تاکسی رو بگیرم و بهش بگم برون. فقط برون . مهم نیست کجا . فقط برو . و از شیشه ماشین به ازدحام این شهر شلوغ نگاه کنم .
می دونید چیه . من اعتقاد پیدا کردم خدا نه تنها فراموشم نکرده به شدت دنبال اینه که هدایتم کنه . خوشحال شدم .خدا یه چیز دیگه است .
دیشب ساعت 9 داشتم صورت خواهرم رو بند می انداختم ( آرایشگر نیستم اما همین جوری علاقه داشتم یاد گرفتم !) یه دفعه یه دل درد بدی شروع شد . اول محل ندادم اما یه دفعه اوج گرفت و دیگه فروکش نکرد . نمی دونم چه جوری بگم داشتم می مردم از درد . من آدم کم تحملی نیستم اما این یکی امانم رو برید . تا ساعت 12 پایین خوابیدم گفتم مامانی رو ناراحت نکنم . اما ساعت 12 دیدم دیگه نمی تونم رفتم بالا مامانی زهره ترک شد نصفه شب من رو دید که داشتم مثل مار به خودم می پیچیدم . تا ساعت 2 صبح هر کاری کردیم خوب نشد که نشد . ماشین رو روشن کردم و با خواهرم رفتم دکتر . نتیجه کار سه تا آمپول بود که افتضاح دردناک بود . اما خوب نشدم . خونه که اومدم انگار نه انگار . تا ساعت 0530 که دیدم نمی تونم برم سر کار . گریه امونم رو بریده بود . مامانم خیلی ناراحت بود . می گفت داره جلو چشمم پرپر می زنه هیچ کاری نمی تونم بکنم . با اون پاهاش که اصلا نمی تونه راه بره هی می رفت جوشونده می آورد می گفت بخور . ساعت 8 دوباره رفتم دکتر . اورژانسی . یه آمپول و یه سری قرص و ... . الان خوب شدم . مامانم هم باید بگیره بخوابه . پدر هم سر کار کلی نگرانم بود(پدر همکارمه وگرنه بابام نه ، اون از شب تا صبح خوابید ) . من هم باید کم کمک به کارهام برسم . هفته دیگه مرخصی ام . از شنبه تا پنج شنبه !
خوب شد اختیار این نوشته ها دست من نبود وگرنه پاکشون می کردم . خیلی وقت پیش . خیلی وقت می شه ؟ مهر ۸۵ . به نظر نباید زیاد بیاد ولی احساس می کنم اون سامی که تو این نوشته ها خطاب شده متعلق به سال ها پیشه . سال های دور .
الان وقتی می خونم یاد گذشته می افتم . روزگاری که نمی تونم بگم عاشق چون من هیچ وقت عاشق نشدم بلکه روزگاری که یکی رو پیدا کردم که باهاش راحت بودم . شاید دوست . الان اون قدر خشک و خشن شدم که دیگه احساسات دیگران نسبت به خودم که سهله احساسات خودم هم برام مهم نیست .
ولی اون سامی دیگه مرده . الان سمیرایی رو لاشه های اون سامی و سمیر کوچولو و سیاه و اسم های دیگه ای که با احساس بیان می شد ساختم که ظاهرش از هر سنگی خشن تره و باطنش از هر بلوری شفاف تر ولی هیچ کس نمی تونه دیگه از سد ظاهر من رد بشه .
سمیرای جدید .
…………………………………………………………………………………………………………………………………………..
چرا این جا می نویسم نمی دونم . امروز باز به تو اس ام اس زدم . نباید این کار رو می کردم . یعنی تو رو هم باید از زندگیم پاک کنم ولی هنوز این کار رو نکردم . شاید دلم نمی آد . شاید عادت کردم . شاید دلم تنگ شده . نمی دونم
امروز صاعقه زد . امروز تنها بودم . امروز خسته ام . امروز حالم از جمعیت آدم ها به هم خورد . امروز رو صندلی مترو نشستم و تا ایستگاه آخر سر جام بودم . امشب هوا ابریه . امشب هوا خنکه . امشب شاید فردا نشه . امشب شاید به فردا متصل بشه . یه چیز تو دلم می گه ای کاش امروز فردا نشه . مرگ چیز بدی نیست . حال و حوصله ی تلاش برای رسیدن به هیچ چیزی رو ندارم . نقطه های زیادی هست که می تونم برای رسیدن بهش تلاش کنم ولی نمی خواهم .من نمی تونم الکی دلم رو خوش کنم . نه طبیعت نه دوست داشتن نه غرور نه هیچ چیز دیگه . من یه نقطه می خواهم که خودش به من برسه . که با هر نفسی که می کشم خود به خود بهش نزدیک شم . من امشب مرگ رو می طلبم . من نمی خواهم زندگی کنم . این رو باید به کی بگم ؟؟؟؟؟
…………………………………………………………………………………………………………………………………………..
ورق زدن دفتر خاطرات خودم مقدور نیست . وبلاگ تو من رو به گذشته ها می بره . خوبه هست وگرنه دلتنگی من خیلی بیشتر می شد .
آی دی ورود به بلاگ اسکای رو به زور یادم اومد . این یعنی فراموشی بر همه چیز مستولی می شه . حتی خوشایندترین چیزها
مدت هاست آرامشم رو از دست دادم . نمی دونم کی و کجا . شاید ... نه
بارها برای خودم دستاویزهای مختلفی انتخاب کردم ولی هیچ کدوم کمکم نکرد .
این غریق دیگه به هیچ تخته پاره ای چنگ نمی زنه . خودم رو رها می کنم در دریای متلاطم زندگی
………………………………………………………………………………………………………………………………………..
تو حسابی یاد گذشته ها رو از یاد بردی . هر بار که می ام این جا و می بینم سر نزدی به این ایمان می آرم که من بی خودی بعضی از قضیه ها را جدی می گیرم و باور می کنم . باید تو این زمینه خودم رو اصلاح کنم
…………………………………………………………………………………………………………………………………………
نمایشگاه تجهیزات ورزشی . می دونی دیشب تو نقشه های معصوم و پنهان کاری هاش دخیل بودم . بهتر بگم مجبور بودم . ولی نمی خواهد بفهمه . شب دوباره کنار پارک بودم . ساعت ۹ . یاد تو افتادم . بارون می بارید . خوب بود هوا . همه چیز به جز پسرهای پر رویی که همیشه هستند و مزاحم اوقات من می شوند .
گاهی اوقات کارهایی می کنم که خودم هم می مونم که این چه کاری بود؟
امروز جلسه مهمی ساعت 0900 تو قرارگاه مرکزی برقرار می شد . باید حتما می رفتم . ساعت 0830 بود . به مسئول اداره گفتم من باید برم . گفت ماشین نداریم . گفتم چی؟ من پنج شنبه گفته بودم . سریع دویدم و ماشین خودم رو روشن کردم . می دونستم الان دیگه جای پارک پیدا کردن محاله ! وقتی رسیدم مجبور شدم 2 بار خیابان های اطراف قررگاه رو بزنم اما فایده نداشت . آخر سر، سر تقاطع زیر چراغ پارک کردم . آقایی اون جا بود گفت این جا پارک می کنی با جرثقیل می برند ! گفتم چی کار کنم من دیرم شده . گفت یه پارکینگ اون ور هست . دیدم اگر برم سمت پارکینگ دیگه به جلسه نمی رسم . آقاهه گفت عجله داری ؟ گفتم آره . گفت سوییچت رو بده به من . اگر افسر اومد جابه جا می کنم . نگاهی بهش کردم گفتم شما صاحب این مغازه اید ؟ گفت آره . سوییچ رو دادم و دویدم .
وقتی برگشتم نه از ماشین خبری بود و نه اون آقا تو مغازه بود . یه آقای دیگه بود . پیش خودم گفتم چرا اعتماد کردی؟ وایسادم و نگاه کردم . واقعا فکرم کار نمی کرد . ماشینم رو رو آن ور خیابون تو یه جای پارک خوب دیدم . رفتم سراغ میوه فروشه . بهش گفتم سوییچ ماشین من دست شماست ؟ گفت کدوم ؟ گفتم اون . گفت آره . سوییچ رو گرفتم . بهش شماره ام رو دادم و گفتم اگر کارت به کار من خورد هر کاری بتونم برات می کنم .
اهل پارتی بازی نیستم اما این آقا به اعتماد من جواب داد و این یعنی یه نقطه مثبت . می دونم تو این جامعه با این مردم کار اشتباهی کردم . اما نمی دونم چرا یه دفعه تونستم اعتماد کنم . چه حس شیرینی بود لحظه ای که ماشینم رو دیدم . هر چند ساعت های تو جلسه مثل عذابی بود مجسم . این که می دونستم ممکنه ماشین نباشه . نمی دونم . امروز واقعا سمیرای جالبی رو دیدم . سمیرایی که به یه مرد که حتی اسمش رو هم نمی دونه اعتماد می کنه در حالی که الان من به خیلی ها که سال هاست می شناسم شک دارم و حرف هاشون رو باور نمی کنم . حرف خیلی ها رو . سمیرای امروز ، سمیرایی بود که سال ها پیش گمش کرده بودم .

این قافله ی عمر عجب می گذرد .
امروز بعد از ظهر به قصد خرید یه سیم کارت پیام رسان و یه گوشی نوکیا 1200 به سمت خزانه حرکت کردم . وقتی رسیدم به نمایندگی ایرانسل گفت که پیام رسان ندارند من هم یه در شک و دودلی برای خرید یه سیم کارت اعتباری توجه ام به آقایی جلب شد که بغل دستم بود . داشت یه گوشی می خرید . یه سامسونگ . یاد گوشی خودم افتادم . نگاه کردم بهش . شبیه مال من بود . هر چند یه کم ساده تر . گوشی قبلی من خیلی ابتدایی بود اما حسابی بهش دلبسته شده بودم . با دیدن این گوشی گفتم یکی از این برای خودم بخرم . اما گفتم نه سمیرا بیشتر از 38 بالای گوشی نمی دی تازه آنتن دهی نوکیا بهتره . سیم کارت رو که گرفتم از مغازه به سمت ماشینم حرکت کردم . سر راه به یه موبایل فروشی رسیدم . به نوکیا 1200 نگاه کردم . نمی تونستم . تو فکر بودم یه آقا گفت ببخشید . گفتم بله . به یه گوشی اشاره کرد گفت این گوشی که پشت این ویترینه با رنگ آبی بیشتر دخترونه است یا این یکی و به یه گوشی تو دستش اشاره کرد که عین اون بود و قرمز بود . گفتم جفتش دخترونه است . اما من آبیش رو ترجیح می دهم . حلقه نداشت تو دستش فهمیدم که می خواهد برای دختری که دوست داره بخره . به دختره یه کم حسودیم شد . به من گفت این دخترونه است ؟ و به گوشی خودش اشاره کرد با خونسردی گفتم بله دخترونه است . تشکر کرد و برگشت . اون که رفت من هم برگشتم و اون سامسونگ رو خریدم . هر چند به این هم عادت ندارم اما باز هم !!!
یه دوش آب گرم ، ماشاژ پوست با ژل پاک کننده بعد شستشو با آب گرم و صابون خوشبو ، یه ذره حال آدم رو خوب می کنه و باعث می شه تا خاطره ماجراهایی که تو روز گذشته زیاد اذیتت نکنه . این که همکارت موبایلت رو بدزده !!! و تو می دونی کار اونه اما مدرکی نداری و اون به ریشت می خنده . ابله فکر کرده مثلا چه اطلاعات ذیقیمتی راجع به من و دوست پسرهام !!! به دست آورده . اون موبایل هیچی نداشت . یه سیم کارت پیام رسان روش بود . هیچی نداشت . لالقل الان اون دزد بی حیا به این نتیجه که رسیده که من خیلی پاک و معصومم و اون حسابی دراشتباه بوده .با این احوالات بعید نیست موردی برای ازدواج به من معرفی کنه !
بدترین چیزها این نیست که نکبت و بدبختی از سرو وضع روزگارت بباره . این وضعیت گاهی بهتر از خیلی موقعیت های دیگه است .
بدتر از اون وضعیتی است که همکارت که خیلی دوستت داره تورو برای پسرش خواستگاری کنه . پسری که می دونی تنها پسرشه و رو سینه ش بزرگش کرده و رو پاکیش قسم می خوره و یه روز برای این که تو رو خواستگاری کنه براش از تهرانسر بیارتت خونتون تا بتونه باهات حرف بزنه در حالی که خونه خودش شهریاره . در حالی که اشک تو چشم هاشه می گه پاک تر از تو وجود نداره ! تو اگر با پسر من ازدواج کنی من راحت می میرم !!
بدتر اینه که وقتی داری ناهار می خوری مادرت به خواهرت بگه سمیرا هیچ گناهی نداره . صبح آفتاب درنیومده می ره سر کار و عصر می آید . کی گناه میکنه این بچه ؟ اون وقته که غذا تو گلوت با بغض قاطی می شه و باید بخندی !!! بگی پس این 5 کیلو اضافه وزن ثوابه دیگه !؟
دوست دارم زودتر بمیرم برم اون دنیا بعد زودتر قیامت بشه بعد من برم قعر جهنم اون جا صدها هزار سال تو جهنم باشم . سال هایی که هر روزش به اندازه صدها هزار سال باشه . به ازای هر ثانیه اش یه بار من رو از تو بسوزونند . اون قدر بمونم تا پاک بشم . پاک . فراموش کنم .
همه این ها تو مدت یه ساعت اتفاق افتاد .
نمی دونم چی شد فقط می دونم که امروز سر کار دیگه نتونستم بمونم . خودم رو رسوندم خونه و تحمل کردم . یه جور سرما خوردگیه .
دیشب احساس کردم اگر بخوابم دیگه بیدار نمی شم . به خودم گفتم الان تو این تاریکی فکر کن آخرین نفساته . با چه رویی می ری پیش خدا ؟ یه جورایی احساس کردم خدا داره می بخشه من رو . نمی دونم . این دو روز بسیار سخت گذشت . جالبه هنوز خودم رو نتونستم ببخشم .

